نه شعر نو از برخی بانوان شاعر جوان

1

زنهای بی‌شماری
شبهای بلند زمستان
نامه‌های عاشقانه‌ی بلند نوشته‌اند
آهی بلند کشیده‌اند
و با میل‌های بلند
به بافتن دستکش برای مردانشان ادامه داده‌اند،
من جز رویا بافتنی دیگری بلد نیستم
در مِیل‌های کوتاهم به تو می‌نویسم
دستکشهای چرمی‌ات را در اداره جا نگذاری
و پیش از آنکه تو فرصت جواب دادن پیدا کنی
آه!
زمستان تمام شده‌است.

مژگان عباسلو

------------------------------------------------------------------------------------

2

باید برگردم

به اتاقی که بود

در ببندم و پنجره و پرده نیز

بی نوری

صدایی

کسی

باید برگردم

به خوابی که بودم

به شعرهایی از عشق که بی‌وقفه می‌سرودم

جهان سرد است

و برف پوچی همه جا را پوشانده

جهان دچار درد تاریکی‌ست

و قرص ماه بی‌اثر مانده

باید برگردم

به تصویری‌های کتاب فارسی اول دبستان

به «شب بود

ماه پشت ابر بود»

فریبا یوسفی


------------------------------------------------------------------
3
هی پشت این گوشی
جای شماره ،گریه ام را می گیرم
حواست به بی تابی آغوشم هست؟
چقدر مشغولی عزیز!

منیره حسینی

-------------------------------------------------------------------------------------

4

حرف بزن

بگذار جهان در نیلوفر صدای تو بپیچد و

به ابرها نزدیک شود..

مریم ملک‌دار

-----------------------------------------------------------------------------------------

5

گل‌های پیراهنم سال‌هاست
مسئولیتِ جنونِ دسته‌جمعیِ پروانه‌ها را نمی‌پذیرند
و تارهای مویم دیگر
با آوازهای شب‌ماندۀ بیات ترک، بلند نمی‌شوند
شبیه تصویرِ زنی روی قلمدانم
که صدای لب‌پریدۀ خنده‌هایش، تنها
پشت نقاش بیچاره‌اش را می‌لرزاند
هربار که یادش می‌افتد زن را
دیگر توانِ تصاحب سمرقند و بخارا
به خال و خطی نیست
من
تصویر غمگینِ زنی هستم
که در زهدانِ مادرش جا مانده است
و تمام عمر، کسی را با او اشتباه گرفته‌اند
تمام عمر کسی را...
تمام عمر اشتباه...
اشتباه
اشتباه
اشتباه، چقدر بهانۀ خوبی‌ست
وقتی برای دلتنگی‌هایت، هر بهانه‌ای می‌آوری
کم آورده‌ای.


لیلا کردبچه

-----------------------------------------------------------------------------------------------------
6

صدایم کن عزیزم
بگذار صدایت در گوش تنهایی ام ته نشین شود
دستانم را بگیر
اجازه بده بهار
از تلاقی سرانگشتانمان چشم باز کند
کنارم بمان
و نگذار فاصله ها
به خاطره هایمان ریشخند بزنند
دوستم داشته باش
دنیا به کوتاهی یک خواب است
و مرگ با زدن ضربه ای به شانه مان
از خواب بیدارمان می کند!
دوستم داشته باش
دوستم داشته باش
دوستم داشته باش
من
از هر دستی که به شانه ام می خورد
می ترسم ...

  مریم توفیقی
--------------------------------------------------------------------------

7

قهوه ای موها و

شرابی لب هایم

برای این شب نشینی کافی ست

حالا فقط مانده باد

بیاید

حواس روسری ام را پرت کند و

پیراهنم را به بازی بگیرد

تا تو

شعر تازه ات را

کامل کنی

انسیه موسویان
-------------------------------------------------------------------------

8

آرزویم

"داشتن" تو بود

 سر به بیابان گذاشتم

 خارها صیقلم زدند...

 ...حالا

تو هی زنگ می زنی

ومن

" ندارمت " !


بی بی سمانه رضایی


---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

9

حرف بزن

 آواز شکسته ات را

خوشبختی مان

در ثانیه های دلواپسی

      سر گردان است

عشق تاول بزرگی ست

   بر شانه های خاموشت

خودم را به ابر سپر ده ام

شانه های خاموشت

کوچه می شود

آهسته

چشم باز می کنم

کوه خاموشی

درون چشمانم

جا خوش می کند

سیده زهرا بصارتی

چند بهاریه از شمس لنگرودی

1
بی آن که بوی تو را بشنوم
ریشه های سیاهم در تاریکی بیدار می شوند
فریاد می زنند: بهار، بهار-
شاخه های درختم من
به آمدنت معتادم.

شمس لنگرودی ملاح خیابان ها- شعرهفده


2

نوروز منی تو
با جان نو خریده به دیدارت می دوم
شکوفه های توام من
به شور میوه شدن
در هوای تو پر می کشم.

شمس لنگرودی
ملاح خیابان ها- شعر دوازده


3


شادی هایت را بر صورت من بریز
فروردین من!
و اضافه هایش را پُست کن
برای کسی که بهاری ندارد.

شمس لنگرودی
رسم کردن دست های من- شعر نه

سفر

در حال رفتن به سفری کاری هستم و تا مدتی در محضر شما نخواهم بود

شما را به خالق شعر و شور می سپارم


سفر بهانه ایست برای رها شدن از بن بست سوت و کورِ حال

بدرود

ماه بلند

تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی..

اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی!

 

آه از نفس پاک تو و صبح نشابور

از چشم تو و حجره ی فیروزه تراشی..

 

پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار

فیروزه و الماس به آفاق بپاشی!

 

ای باد سبک سار! مرا بگذر و بگذار!

هشدار! که آرامش ما را نخراشی..

 

هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم!

اندوه بزرگی ست چه باشی.. چه نباشی..


شاعر: علیرضا بدیع

چهار شعر کوتاه

نه رضاست

نه ضامن آهو  

اما

هرچه هست

خیلی غریب است 

حال این روزهای من ...!

 ----------------------------------

تو 

تکیه کلام من هستی 

و شعرم

 سکته می کند  

 بی تو ...! 

 -------------------------

آرشه را بر

تارهای حنجره ام بکش

تا بی پرده بگریم

نت به نت ِ

بی تو بودن ها را ...!

---------------------

تخیلم بد نیست

اما مانده ام

با تو بودن را

چطور شبیه سازی کنم !؟



**شاعر : آرش ناجی**

 

زوار خراسان

ای کاش حرم بودم و مهمان تو بودم
مهمان تو و سفره احسان تو بودم
یک عمر گذشت و سر و سامان نگرفتم
ای کاش فقط بی‏سر و سامان تو بودم
تا چشم گشودم به دلم مهر تو افتاد 
زآن روز چو آهوی بیابان تو بودم
طوفان عجیبی است غم عاشقی تو 
چون موج اسیر تو و طوفان تو بودم
ای گنبد تو عشق ، من خسته دل ای کاش  
چون کفتر پر بسته ایوان تو بودم
یک پنجره فولاد دلم تنگ تو آقاست  
ای کاش ز  زوار خراسان تو بودم


***مهدی صفی یاری***

مگر از راه در رسی

به باز آمدنت چنان دلخوشم 

که طفلی به صبح عید ، پرستویی به ظهر بهار

و من به دیدن تو

چنان در آینه ات مشغولم 

که جهان از کنارم می گذرد

بی آنکه سر برگردانم 

در فصلهای خونین هم 

می توان عاشق بود 

به قمریان عاشق حسد می ورزم

که دانه بر می چینند

و به ستاره و باران که بر نیمرخ مهتابی ات بوسه میزنند

و به گلی که با اشاره ی تو می شکفد 

در فصل های خونین هم 

می توان عاشق بود.

مگر از راه در رسی

مگر از شکوفه سر بر زنی

مگر از آفتاب درآیی

وگرنه روزتابوتی ست بر شانه های ابر

که مارا به افق های ناپیدا می سپارد 

و عشق آهوی محتضری ست 

که سر بر شانه های باران می گذارد 

بیا ! 

با اندامی از آتش بیا! 

و جلوه ای از آذرخش 

هیهات

من کجا باز بینمت ای ستاره ی روشن!

که بی تو

تا شبگیر پیر میشوم

چندان که بازآیی 

ستاره ها همه عاشق می شوند

و جوانی در باران از راه میرسد...

(( علی باباچاهی))

امضا

سوال

چیست دل در قفس سینه­ی این بلهوسان؟

شاعری آخر شب

زیر لب زمزمه می کرد و

به یغما می رفت:

کهنه آونگی آویخته از سقف هوا

بین شیطان و خدا

در نوسان!

 

امضا

تاجری اره­ی برقی آورد

پای یک منظره را

امضا کرد!

 

امانت

شاعری وارد دانشکده شد

دم در

ذوق خود را به نگهبانی داد!

 

فاتحه

شاعری روی زمین

سیب سرخی را دید.

زیر لب فاتحه ای خواند و گذشت!

 

جست و جو

سالکی خسته به دنبال حقیقت می رفت

در مجاری اداری

گم شد!

 

شاعر: مرحوم سید حسن حسینی

چند شعر کوتاه از رضا کاظمی

به کوچه های نورمی روی؛پسرم
به خورشید اگر رسیدی
برای دلشوره هایم-یک بغل آرامش
برای جراحت هایم-یک بهار مرهم بهار
برای سکوت خانه
یک پنجره قناری بفرست!

به کوچه های نور می روی؛پسرم
به خورشیداگر رسیدی
برای غروب های دلگیرم-یک خورشید طلوع بفرست!




مي دانم تاپلك به هم بزنم
مي آيي
با انار و آينه دردست هايت
يك دنيا آرامش درچشم هايت
وقناري كوچكي درحنجره ات
كه جهان را
به ترانه هاي عاشقانه ميهمان مي كند.

مي دانم تاپلك به هم بزنم
مي آيي
و بانگاهت
دشت هاراكوه
كوه هارا
پرنده مي كني.

به قول فروغ:
من خواب ديده ام!
 
 
دروغ گفته بودی!
هیچ خانه ای در این شهر به نام تو نیست
تو،
از سیّاره ی دیگری آمده بودی
 

نگرانِ رفتنَ ت نیستم؛ برو!
کوچه درختی های شهر
به نام تواَند همه
 

هیچ ماشینی به مقصدِ تو نمی رساندَم.
مسافرکِش ها هم فهمیده اند
خیالی بیشْ نبوده ای!

 

 
راه می روم
و شهر
زیر پاهام تمام می شود.
تو، هیچ کجا نیستی!
 
 
شاعر: رضا کاظمی

چند شعرک

 

۱
دلتنگي هاي اين كلاغ تمامي ندارد|
اين چنار مهربان هم
قصه خالي بودن
اين صندلي را مي داند.

 ۲
اين قطار كه مي آيد
هفده سالگي مرا مي آورد
تنها
چشمهايم در ايستگاه
جا مانده اند. 

۳
ماه
همان ماه است
درخت
همان درخت
حتي لبخند تو همان است
من ولي عينكي شده ام
و كمي شاعرتر!

 ۴
از گلوي هيچ گلداني
گلي نمي رويد
جز اينكه
نام تو را مي گويد.

شعر: عبدالرحیم سعیدی راد