چند بهاریه از شمس لنگرودی

1
بی آن که بوی تو را بشنوم
ریشه های سیاهم در تاریکی بیدار می شوند
فریاد می زنند: بهار، بهار-
شاخه های درختم من
به آمدنت معتادم.

شمس لنگرودی ملاح خیابان ها- شعرهفده


2

نوروز منی تو
با جان نو خریده به دیدارت می دوم
شکوفه های توام من
به شور میوه شدن
در هوای تو پر می کشم.

شمس لنگرودی
ملاح خیابان ها- شعر دوازده


3


شادی هایت را بر صورت من بریز
فروردین من!
و اضافه هایش را پُست کن
برای کسی که بهاری ندارد.

شمس لنگرودی
رسم کردن دست های من- شعر نه

دوستت می دارم

حکایت باران بی امان است

این گونه که من

دوستت می دارم .

شوریده وار و پریشان باریدن

بر خزه ها و خیزاب ها

به بی راهه و راه ها تاختن

بی تاب ٬ بی قرار

دریایی جستن

و به سنگچین باغ بسته دری سر نهادن

و تو را به یاد آوردن

حکایت بارانی بی قرار است

این گونه که من دوستت میدارم

از : شمس لنگرودی