باغ کمال
رنگ سال گذشته را دارد همه لحظه های امسالم
۳۶۵ حسرت را همچنان می کشم به دنبالم
قهوات را بنوش و باور کن من به فنجان تو نمی گنجم
دیده ام در جهان نما چشمی که به تکرار می کشد فالم
یک نفر از غبار می آید مژده تازه تو تکرا ری ست
یک نفر از غبار آمد و زد زخمهای همیشه بر بالم
باز در جمع تازه اضداد حال و روزی نگفتنی دارم
هم نمی دانم از چه می خندم، هم نمی دانم از چه می نالم
راستی در هوای شرجی هم دیدن دوستان تماشا ییست
به غریبی قسم نمی دانم چه بگویم جز اینکه خوشحالم
دوستانی عمیق آمده اند، چهره هایی که غرقشان شده ام
میوه های رسیده ای که هنوز من به باغ کمالشان کالم
****
چندیست شعرهایم را جز برای خودم نمی خوانم
شاید از بس صدایشان زده ام دوست دارند دوستان لالم
محمد علی بهمنی
+ نوشته شده در ساعت توسط دکتر محمد علی دربانی
|
شعر شور است جوشش است و نگاهی از عالم باقی به انسان درگیر دنیای فانی. این نگاه گاهی متفاوت تر بر دل برخی از اهالی زمین دوخته می شود. شاعر یک پیام بر است رسالت او شعر است و هر کسی را نمی توان پیام بر نامید.